تبليغاتX
مترسک مزرعه


مترسک مزرعه

الدنیا مزرعة الاخرة

 

شما تا حالا روحتان را دیده‌اید؟

من دیده‌ام

درست وقتی که یک پلیس عوضی داشت توی بی‌سیمش عربده می‌زد

و یکی عوضی‌تر با گچ دورم خط می‌کشید

پشت نوارهای زرد٬ روحم را دیدم

که متناوباً آبی و قرمز می‌شد!

حدس بزنید چرا؟!

خیلی آسونه

به خاطر چراغ‌ گردون ماشین‌های پلیس

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 0:28 توسط مترسک| |

 

یادت هست روزی را که رفته بودم بالای ابرها تا انسان‌ها را از بالا ببینم؟

چون معتقد بودم انسان‌ها وقتی که از بالا دیده شوند معصوم‌تر به نظر می‌آیند.

محو تماشای انسان‌ها بودم که یک شاه‌توت بزرگ از آن بالا خورد رو دستم و سر خورد و رفت

سرم را بالا کردم و تو را دیدم که داشتی می‌خندیدی

گفتی برای پست جدیدت دنبال مطلب می گردی

گفتی که تبادل لینک کنیم

یادت هست؟

خیلی وقت پیش بود...

این لکه‌ی شاه‌توت لعنتی ولی از روی دستم نمی‌رود

می‌خواهد اشکم را درآورد

لعنتی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا حالا به یه لاک‌پشت حسودیت شده؟ :دی

نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 8:39 توسط مترسک| |

 

من دی ز ره رسیدم٬ قومی چنین بدیدم

من خویش را کشیدم٬ایشان مرا کشیدند

یک ساقی عیان شد٬ آشوب آسمان شد

می تلخ از آن زمان شد٬ خیک‌ش از آن دریدند.

                                                             مولوی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 16:4 توسط مترسک| |

 

یارو جعل سند می‌کرد

روی تابلوی پشت سرش نوشته شده بود:

هنر نزد ایرانیان است و بس!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 1:16 توسط مترسک| |

 

با مشت و لگد به جون ِپراید ِمتالیک ِدم  ِدر افتاده بود.

سرای‌دار هوار کشید: داری چه غلطی می‌کنی بزمجه؟دیوونه شدی؟

پسرک دماغش رو بالا کشید و داد زد: به تو چه؟ ماشین آقامعلم خودمونه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 22:31 توسط مترسک| |

 

نصف شب می‌رم طرف خونه‌شون

دوتا قلوه سنگ برمی‌دارم

اولی رو می‌زنم به شیشه‌ی پنجره‌ش

چراغش روشن می‌شه

با چشم‌های خواب‌آلودش پنجره رو باز می‌کنه

می‌خواد بگه: چی می‌خوای؟

ولی من فرصت نمی‌دم و سنگ دومی رو می‌زنم درست وسط پیشونیش

بلندبلند می‌خندم

بعدم فرار می‌کنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمه‌ها و اسم‌ها خیلی مهمن...به خصوص اگه مربوط به تو باشه!

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 18:34 توسط مترسک| |

 

لینک‌دونی‌مون هم داره به انبار وبلاگ‌های تعطیل‌شده٬ تبدیل می‌شه!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 20:7 توسط مترسک| |

 

در احساسی‌ترین قسمت فیلم بازی‌گر هرچه زور می‌زد اشکش در نمی‌آمد

بیوه‌زنی که پای تلوزیون نشسته بود جبران مافات می‌کرد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چه نیازهایی که بی‌جواب ماند...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 1:10 توسط مترسک| |

 

در حال عبور از خیابان بودم که یک ماشین آموزش رانندگی زیرم گرفت

دخترک باریک پشت فرمان جیغ کشید

زن بغل‌دستی گفت: آروم باش عزیزم! مهم‌ترین اصل در چنین مواقعی حفظ آرامشه

و من مردم...

چند ماه بعد جنازه‌ام را از داخل کانال بیرون کشیدند و تحویل مادرم دادند.

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 2:24 توسط مترسک| |

 

شما که سرتان به تن‌تان می‌ارزد٬ بله شما!

برایم توضیح دهید که چرا انسان‌ها از هرچیز عجیبی می‌ترسند؟

در آن عصر سه‌شنبه چرا انسان‌ها از صورت زن جذامی ترسیدند؟

بعد از شما خواهم خواست که آواز غمگینی را باهم زمزمه کنیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اولین سلام‌ها و آخرین خداحافظی‌هایم برای تو...همیشه!

 

نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 17:35 توسط مترسک| |


Design By : Night Skin


صندوق‌چه
لینک‌دونی
Design