تبليغاتX
مترسک مزرعه
مترسک مزرعه
الدنیا مزرعة الاخرة
جمعه 1388/04/12
 

فَلا تَقولوا بما لاتعرفونَ. فَإنَّ أکثَرَ الحَقَّ فِيما تُنکِرونَ!
پس آن‌چه نمي‏دانيد، نگوييد. زيرا بسياري از حق در آني است که انکارش مي‏کنيد!

                                                                                                 نهج البلاغه

+ نوشته شده در 21:9 توسط مترسک.
چهارشنبه 1388/04/10
تعادل
 

فکر می‌کنم اگر آزادی در یک کفه‌ی ترازو باشد٬ در کفه‌ی دیگر باید امنیت باشد تا تعادل این ترازو برقرار شود. که نه آزادی ِ بدون امنیت معنایی دارد و نه امنیتی که جای‌گاهی برای آزادی نداشته باشد می‌تواند مفید باشد.

و باز هم فکر می‌کنم یکی از کشورهایی که نسبت به بقیه توانسته است کمی(و فقط کمی) به این تعادل نزدیک‌تر شود ایران است.

البته همین‌جا باید عرض کنم که متاسفم برای کسانی که در روی این کره‌ی خاکی دنبال آزادی مطلق می‌گردند یا آزادی را با ولنگاری اشتباه گرفته‌اند.

+ نوشته شده در 1:57 توسط مترسک.
سه شنبه 1388/04/09
برای مترسک‌م
 

یک زمانی یک کسی که الان یادم نیست چه کسی بود درآمد گفت که این عنوان وبلاگ‌ت یک‌جورهایی حشو است٬ مترسک که جز برای مزرعه نمی‌شود که حالا تو با افتخار نوشتی که مترسک‌ت مترسکی‌ست که مال مزرعه هم هست.

همان وقت هم حق دادم به‌ش.

بعدتر دیدم کسی که باز یادم نیست چه کسی بود لینک وبلاگ‌م را در وبلاگ‌ش گذاشته آن هم با این عنوان: مترسک ِ مزرعه‌ی ِ دنیا. خیال‌م کمی راحت‌تر شد که اگر بخواهی این طور نگاه‌ش کنی چندان هم حشوناک نیست.

الان بالکل به این نتیجه رسیده‌ام که عنوان بی‌خودی‌ست این مترسک مزرعه٬ ولی با این همه حس خوبی می‌دهد به‌م که قابل وصف نیست.طوری که دوست دارم بارها با خودم تکرارش کنم و هربار حس خوب متفاوت‌تری نسبت به قبل داشته باشم.

دوست داشتم وبلاگ‌م عنوانی منحصر به فردتر داشته باشد که هیچ کس دیگر توی این دنیا نشنیده باشد چنین عنوانی را و من از این بابت به خودم ببالم.

به هر حال تصمیم ندارم عنوان وبلاگ‌م را عوض کنم یا حتی به عوض کردن‌ش فکر کنم اما خوب است که گاهی بنشینم و در مورد اسم وبلاگ‌م (درست مثل چیزی که توانایی تغییرش را ندارم) خیال‌پردازی کنم و فکر کردم این حق طبیعی وبلاگ‌م(یا همان مترسک‌م) است که این را بداند.

 

+ نوشته شده در 18:13 توسط مترسک.
دوشنبه 1388/04/08
لاک
 

مهم نیست که بعد از زدن لاک ناخن در حالی که دستت را تکان می‌دهی تا لاک ماسیده روی ناخن‌هایت خشک شود با دست دیگر گوشی را برداری و به دخترخاله زری زنگ بزنی ودر مورد خواهرشوهرش غیبت کنی یا با دست‌های لاک ناخن خورده‌ات مشغول سرچ کردن مطلبی در مورد سلول‌های بنیادی باشی!

مهم آن لاک ناخن است که من متنفرم ازش.

ناخن‌ها هم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: از این به بعد نظرات رو برای خودم نگه می‌دارم(البته به جز موارد خاص). این‌جوری دستم بازتر می‌شه برای نوشتن :)

+ نوشته شده در 23:10 توسط مترسک.
یکشنبه 1388/04/07
discoverer
 

سوسک ِسیاهی که از میان ِترک ِدیوار بیرون آمد و شاخک تکان داد و بعد خیلی آرام روزی ِزمین پاکشید تا به پایه‌ی ِزنگ‌زده‌ی ِتخت ِفلزی برسد و از آن بالا رود٬

همان سوسک٬نخستین کاشف ِجسدی بود که روی تخت افتاده بود.

نمی‌دانم سوسک‌ها بلدند خوش‌حال شوند یا نه٬ ولی اگر بلد بودند بی‌شک سوسک ِکاشف خوش‌حال می‌شد از این کشف ِبزرگ‌ش.

نمی‌دانم سوسک‌ها بلدند خوش‌حال شوند یا نه٬ اما بی‌شک مرام و معرفت حالی‌شان می‌شود چرا که سوسک ِکاشف بعد از یک گشت ِسریع٬ از انگشت ِجنازه‌ی ِروی ِتخت پایین آمد و رفت تا سوسک‌های دیگر را صدا کند.

به نظر من اگر سوسک‌ها شانس بیاورند و کسی جنازه را پیدا نکند شاید ماه‌ها بتوانند از آن جنازه تغذیه کنند و این اتفاق ِخوبی‌ست برای سوسک‌ها. 

+ نوشته شده در 20:10 توسط مترسک.