در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد...

فقط کافیه احتمال بدی که این آخرین فرصته...
گفتهاند ره یک ساله رو یک شبه نمیشه رفت...اشتباه گفتهاند!
اینروزها هر لحظه چه ارزشی پیدا کرده...
به این لحظات فکر کن
به این فرصت
به زیادی گناهان
و شروع کن
بسم الله!
یا من ارجوه لکل خیر وامن سخطه عند کل شر...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* چه آرزوها که ندارم واسه امشب...![]()
*میلاد عزیز دل خودم،حضرت باقر(ع) رو به همه تبریک میگم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این از اون پستهای بچه مثبتی بودا ،توجه که داشتین؟! ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:13 توسط پریسا
بسم الله
سلام
۱.یه مقالهای هست از وحید جلیلی، سردبیر سوره ، مقاله مال سال ۸۵ هستش، همون وقت خونده بودمش و یه پرینت هم ازش گرفته بودم. امروز دوباره خوندمش بازخوانیش برام خالی از لطف نبود. میزارمش اینجا هرکی(شایدم هر کس) حال و حوصله داشت بخونه.
تلاش کردند تا به قول خودشان، ارزشهای دفاع مقدس را تبیین کنند؛ «نشستیم» و دل سپردیم.
تلاش کردند تا به قول خودشان، دستاوردهای دفاع مقدس را تشریح کنند؛ «نشستیم» و گوش کردیم. انگشتهایشان را تا آنجا که میتوانستند بازکردند و افتخار کردند که خاک ایران را حتی به اندازهی یک وجب هم از دست ندادهاند؛ «نشستیم» و نگاه کردیم.
اما « نشسته » بودیم و ارزشهای دفاع مقدس در حال تثبیت و تبیین و تحقیق و تشریح و ترویج و تبلیغ بودند. ما «نشسته» بودیم و خیلیها دوست داشتند که ما بنشینیم و به خاطرات گوش کنیم.«بنشینیم» و از روی مین رفتنهای داوطلبانه، از نماز شبهای زیر نور منور، ازوصیت نامه نوشتنهای کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسیدن، از یخ زدن روی قلهی ماووت، از سوختن در سه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکریز و.... و.... بشنویم.
«نشستن» و شنیدن، کارمان شده بود و چه شیرین هم بود و چه حالی داشت! درست مثل نشستن در خیمههای عزاداری و شنیدن مصائب و فضائل اهل البیت(ع).
ثمره جهاد نسل ایستادهی فریادگر، شده بود نسل نشستهی یادآور.
و در تمام آن سالها که ما داشتیم عکس حاج همت و متوسلیان و بروجردی و باکری و خرازی را پشت کلاسورهایمان یا روی کمدهایمان میچسباندیم و صبحهای سه شنبه میرفتیم«زیارت عاشورا با ساندیس»، یک نفر داشت فریاد میزد:« بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلتهای اصلی انقلاب زنده بماند.»
وسط میدان ما شده بود کنج عافیتی که با یاد شهدا تزیین شده بود و عکسهایشان و خاطراتشان و روز به روز هم خاطرات لطیفتری میشد و لطیف تر. اینکه چه طور عاشق میشدند، چطور خواستگاری میکردند، چطور دل خانمهایشان را به دست میآوردند، چطور به نوزادانشان نگاه میکردند، چطور شوخی میکردند و....
عجب شهدای نازنین بیآزاری. شهیدانی که حتی شهرام جزایری هم حاضر بود زکات اختلاسهایش را بدهد تا برایشان کنگرهی بزرگداشت برگزار شود.
گفته بود : « میبینی این را برای حجلهام گرفتهام. قشنگ هست یا نه؟» و به قاب نگاه میکرد، به بچههای کوچه اصغر شهید که شاید 22 را هم پر نکرده بود و دستهایش ، دستهای زمخت پینه بستهاش، به شصت ساله میمانست.
اصغر که شهید شد، میدانست روزی خواهد رسید که فقط شهدای نازنین را یاد خواهد کرد؟ آنها که نه فرزندان پابرهنهی جنوب شهری خمینیاند و نه بغض به قربانگاه آمده، نه تازیانهخوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیتها و نه شمشیر برهنهی عدالت علی در برهوت ظلم و تحجر؟ شهدایی که به«نشستن» فرا میخوانند و گریستن و حال، و نه به قیام و مبارزه و قیل و قال. شهدای نازنین، شهدایی که میشود برچسبشان را چسباند به داشبورد زانتیا و گازداد تا جمکران!
تا آنجا که یادم میآید، شهدا این قدرها هم که حالا میگویند نازنین نبودند . همیشه هم لبخند روی لبشان نبود. آن قدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبیض از یادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودند که هیچ خوفی بر دل هیچ کس نیندازند .
تاآنجا که یادم هست - راستی چند هزار سال پیش بود؟ - تجمل پرستها از بسیجیها میترسیدند . مفسدها، مال مردم خورها، رانت خوارها، از بسیجیها میترسیدند. شهدا آدمهای ترسناکی بودند. باور کنید به خدا، این قدر دوستداشتنی بودن هم خوب نیست.
باور کنید به خدا، امام حسین (ع) هم این قدر دوست داشتنی نبود. اگر نمیترسیدند از او ، که قطعه قطعهاش نمی کردند و اسب بر پیکرش نمیدواندند و آب بر قبرش نمیبستند و در «خیمهها» محصورش نمیکردند.
به روضهاش رسیدیم.
حالا چقدر حال میدهد زیارت خواندن برای شهدایی که بعد از رفتن هم شبیه شدهاند به عشقشان، به حسین(ع) که آن بزرگ گفت: « دوبارشهید شد.» السلام علیکم یا اولیاءالله.و احبائه، السلام علیکم یا اصفیاءالله و اودّائه.
۲-۱.همش میگم "شفافسازی" دوای درد بی اعتمادیه مردمه،هیشکی(شایدم هیچکس) گوش نمیده. اینم شاهد بر صدق گفتارمان:
قصه ي پنبه دزدهای نظام و دستهايي که به ريش ها كشيده مي شود!
۲-۲. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
۳-۱.یکی از یازدهتا رفت موند دهتاش!
۳-۲.کسی میدونه چهطور میشه تمرکز حواس داشت؟اگه دارویی ،دعایی ،وردی برای درمان حواسپرتی میدونین منم در جریان بزارین.(در ضمن اهل یوگا و تمدد اعصاب و این قرتی بازیا
نیستم)
۳-۳. این مدیریت زمان که میگن چیه؟ خوردنیه؟![]()
۴.وضعمون خوبهها،هر روز داریم آپ میکنیم![]()
۵.یا علی مدد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:16 توسط پریسا
استاد شاگردش را به کنار دریاچهای برد و گفت :
- امروز به تو یاد میدهم که اخلاص واقعی چیست .
از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .
بعد از چند لحظه پسرک با تمام قوا دست و پا میزد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید .
بالاخره، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .
فریاد زد : نزدیک بود مرا بکشید !
استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :
- نمیخواستم بکشمت ؛ اگر میخواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی .
- احساس کردم دارم میمیرم ! تنها چیزی که در زندگی میخواستم ، کمی هوا بود !
-دقیقاً همین است، اخلاص واقعی زمانی ظاهر میشود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم بمیریم.
پائولو کوئیلو
***
میگن اگه چشمت به نامحرمی افتاد و خواستی بری تو مایههای پروانهای شدن(!) و این حرفا بگو
یا خَیرَ حَبیبٍ و محبوب صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّد.
***
ای بهترین دوست
ای دوست داشتنیترین
دست ما رو بگیر...
***
یه تشکر ویژه دارم از خدا و بندهی خدا
![]()
![]()
یا علی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:51 توسط پریسا
بسم الله الرحمن الرحیم
...اگر انسان ،آدم نشود ، خود خدا آدمش میکند!
البته دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.
پس
آدم شوید،قبل از آن که آدمتان کنند.
...................................................................................................
توضیح: راقم این سطور آنچه را که میدانست گفت.از مراجعین محترم خواهشمندم اگر توضیحات تکمیلی(و ترجیحاً کاربردی) پیرامون چگونهگی آدم شدن دارند،دریغ ننمایند. پیش آ پیش از لطف و توجهتان ممنونم.
خدا حفظتان کند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:52 توسط پریسا
اِلهى هَبْ لى كَمالَ الاِنْقِطاعِ اِلَيْكَ
خدايا بريدن كاملى از خلق بسوى خود به من عنايت كن
وَاَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياَّءِ نَظَرِها اِلَيْكَ
و ديده هاى دلمان را به نور توجهشان به سوى خود روشن گردان
حَتّى تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ
تا ديده هاى دل پرده هاى نور را پاره كند و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد.

چه بندههایی داره خدا! دو خط نوشته و اینهمه معنی!!!
...............................................................................
خانمی در یک برنامهی تلوزیونی فرمودند: بدحجابی بدتر از بیحجابی است.
کاش این خانم یه تعریفی از "بدحجابی" و "بی حجابی" میدادند.
اصلا ما چیزی به عنوان"بدحجابی"داریم؟!
نظر شخصی من اینه که یا شخص باحجاب هست، یا نیست. حد وسط نداره! (نظر شما چیه؟)
...............................................................................
ولادت حضرت زهرا(س) رو به تمام پدران عزیز (که به احتمال زیاد این روزها دچار کمبود محبت شدن) تبریک میگم
...............................................................................
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:2 توسط پریسا
به جوانها توصیه میكنم شیوههاى پیشكسوتها را بكلى كنار نگذارند؛ دست نكشند. من با نوآورى موافقم؛ نوآورى هیچ اشكالى ندارد؛ اما اگر بخواهید در این نوآورى كمال پیدا كنید، بایستى این نوآورى در امتداد شیوهى گذشتگان باشد.
«العلى محظورة الّا على من بنى فوق بناء السّلفى». یك طبقه ساختهاند، شما روى آن طبقه یك طبقه بسازید؛ دیگرى بیاید روى آن طبقهى شما یك طبقه بسازد؛ آن وقت بناء میشود مرتفع. و الّا یكى ساخت، شما بیائى خراب كنى، یك طبقه بسازى؛ یكى دیگر بیاید آن را كه شما ساختى، خراب كند، باز یك طبقه بسازد، همیشه همان یك طبقه خواهید ماند. محسّنات اساتید، پیشكسوتها و كسانى از شما یك پیراهن بیشتر پاره كردهاند، یاد بگیرید و چیزى بر آن اضافه كنید. شیوههاى جدید، اینجورى درست بشود، خوب است.
از بیانات مقام معظم رهبری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فهمیدی که؟! یك طبقه ساختهاند، شما روى آن طبقه یك طبقه بسازید...
بعدنوشت: به اونایی که هنوز برای مادراشون چیزی نخریدن توصیه میکنم از خیر سورپرایز کردن و این حرفا بگذرن و برن از ماماناشون بپرسن چی دوست داره و میخواد همونو بخرن.(اگه اصرار کنین حتما میگن) من امتحان کردم،جواب میده!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:33 توسط پریسا
از اهواز راه افتاديم; دو تا لندرور. قبل از سه راهى ماشين اول را زدند. يك خمپاره هم سقف ماشين ما را سوراخ كرد و آمد تو، ولى به كسى نخورد، همه پريديم پايين، سنگر بگيريم.
دكتر آخر از همه آمد. يك گُل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «كنار جاده ديدمش. خوشگله؟»

[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:22 توسط پریسا
کدامین جاده
کدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو ؟!
آرامشم را ببین
آرامش صفای لحظههایم را مدیون توام ای هستی هماره!
میان اینهمه نامانا و ناماندگار
مانای من...مانای من
چه لطیف سایه گستراندهای سایه گستر عشق!
چه عزیز بر سر دل نشستهای عزیز دل
چه مهربان و بیشائبه باده دادهای
هرچند بی می، مست نرگس خمّار توام عزیز دل
نرگس خمّار
شادم بیآنکه ساعتی هر چند کوتاه
بند مرا بکشی و بکشانی
دوباره یادم میآوری که خستهای ، پریشان ، نسیانزده
نگاهم کن
نگاهم کن و بخواه
تا دریا دریا آرامشت دهم
صدایت را میشنوم!
پدر
برادر
دوست
صاحب
هر چه هستی باش،اما باش!
.jpg)
سلام مرا از این زمین غبارآلوده و سنگین آسمان بپذیر،عزیز دل!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تهنوشت:نویسندهی این متن بنده نیستم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:44 توسط پریسا
- علیک
سوال:اجازه هست سوال بپرسیم؟!
جواب:اینم تازه مد شده؟واسه سوال پرسیدن اجازه میگیری؟
سوال:خب گیریم تازه مد شده،حالا اجازه هست؟
جواب: بپرس ببینیم چی میپرسی
سوال:آیا جهان به اعمال خوب و بد آدمی عکسالعمل نشان میدهد؟
جواب: خب...خب...ببین بچه جون من نمیدونم تو این سوالارو از کجا درمیاری...ولی از من به تو نصیحت،با این سوالای صد من یه غاز به هیچجا نمیرسی. بابا برو بچسب به درس و مشقت... میخوای مشروط بشی؟!
سوال:حالا شما این یه دفعه رو جواب بدین،منم قول میدم برم حسابی درس بخونم.
جواب: نخیـــــــــر،ما که هر چی میگیم تو باز حرف خودتو میزنی. اصلا تو چیکار به کار جهان داری،عکسالعمل میده یا نه، تو رو سنه نه. برو بچه برو... اینقدر با اعصاب من پیرمرد بازی نکن.
سوال:ببخشید من که نمیخواستم شما رو ناراحت کنم،فقط میخواستم بدونم جهانـ....
جواب:بچه تو که هنوز داری حرف میزنی...دِ برووو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[با صدای آهسته]: حالا واقعا جهان به اعمال خوب و بد آدمی عکسالعمل نشان میدهد یا نمیدهد؟!
...................................................................................
ـاین روزها عجب حس و حالی دارم...گاهی بارونی،گاهی آفتابی،گاهی برفی...گاهی هم همش با هم!
ـ میگم آدم تا جوونه باید یه فکری برای خودش بکنه نه؟ (فکر بد نکنیناا
)
- حالا بگذریم از کسایی که هم یه فکری برای خودشون میکنن هم برای دیگران (باید یاد گرفت)
- وَ مَا قَدَرُوا اللهَ حقَّ قَدرِهِ...آنها خدا را چنانکه شایستهی اوست نشناختند. (صیغهش رو برگردون به اول شخص جمع)
ـ امروز تو وسیلهی نقلیهی عمومی
نشسته بودیم که دیدیم یه نفر تو اون شلوغی داره وسط خیابون قدم میزنه، بوق و داد و بیداد رانندهها هم عین خیالش نیست یه آقایی برگشت گفت دیوونهخونهها رو دادن بخش خصوصی،اونا هم به جز دیوونههای زنجیری بقیه رو انداختن بیرون،گفتن هر کی میخواد بستری بشه باید پول بده واسه همین، الان بیشتر دیوونه ها بیرون دارن واسه خودشون میچرخن،که البته بنده از صحت و سقم مطلب بی اطلاعم،و فقط ماوقع را به استحضار شما رساندم،گناه شایعهپردازی هم به گردن آقاهه...من معصومم،نشر اکاذیب هم نکردم...
تازه اون یارو هم اصلا به قیافهش نمیخورد دیوونه باشه...شاید عاشق شده بود![]()
![]()
-اون روز(یعنی چند روز پیش) داشتم از پشت پنجره حیاط رو نگاه میکردم،دیدم حدود ۱۰-۱۵ تا کبوتر نشستن رو درخت گردو. خیلی قشنگ بودن،گفتم برم بیرون از نزدیک نگاشون کنم،ولی همین که در رو باز کردم و رفتم تو حیاط یهو همممهی کبوترا پریدن و رفتن،من موندم و درخت خالی و چند تا برگ که داشت تکون تکون میخورد.وای نمیدونین چه حالی شدم، واقعا حس مترسک بودن بهم دست داد
ضایع شدیم بسی!
-منو بزارن تا صبح از این اراجیفا به هم میبافم و تحویل شما میدم ولی حیف که نمیزاره!!! این وجدان یا نفس لوّامه یا هر چی گیر داده،همش در گوشم ویز ویز میکنه: بابا امتحان...بابا درسا...بابا جزوههای نخونده...بابا مشروطی...!
-واسه شادی روحمون صلوااااات
زَت زیاد!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:58 توسط پریسا
به نام خدا
موضوع : چرا درس می خوانید؟
من درس میخوانم تا آدم خوبی بشوم. من درس میخوانم تا چیزهای مفیدی را یاد بگیرم.من درس میخوانم تا خانم معلم به من کارت صدآفرین و از آن مدادهای گلدار بدهد و به بچهها بگوید که برای من دست بزنند. من درس میخوانم تا مثل عمو جواد مهندس بشوم و ماشین بخرم.از همانها که بزرگ هستند و خیلی تند میروند. من درس میخوانم تا مادرم من را دوست داشته باشد و جلوی زری خانم از من تعریف کند. من درس میخوانم چون پدرم به من گفته است که برای پول درآوردن خیلی زحمت میکشد و من نباید پول را حرام کنم و باید همهی نمرههایم بیست بشود. من درس میخوانم تا بتوانم مثل رضا عصرها به خانهی پدربزرگم بروم و برای او روزنامه بخوانم. من درس خواندن را دوست دارم و از خانم معلم برای اینکه به ما درس یاد میدهد تشکر میکنم.
این بود انشای من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهی پیش میاد که آدم خودش بزرگ بشه ولی آرزوهاش همون آرزوهای بچگیهاش باشه، نمیشه؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:50 توسط پریسا




