تبليغاتX
مترسک مزرعه


مترسک مزرعه

الدنیا مزرعة الاخرة

 

 

أُولَٰئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَةَ بِالْهُدَىٰ وَالْعَذَابَ بِالْمَغْفِرَةِ ۚ فَمَا أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ

آنان که گم‌راهی را به راه راست خریدند وعذاب خدا را به‌جای مغفرت و رحمت, چه‌قدر بر آتش جهنم سخت‌جان و پرطاقتند!؟

 

بقره/ ۱۷۵ 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت 13:49 توسط مترسک|

 

۱. تفنگش را آماده کرد.

نشانه گرفت.

 و شلیک کرد.

بنگ!!!

 

 

 

۲. لحظه‌ای بعد کلاغی میان گندم‌ها بال‌بال می‌زد.

مترسک بغض کرده بود.

 

 

 

 

۳. صبح یک روز پنج‌شنبه کسی کنار میز صبحانه با خود زمزمه می‌کرد: این نان چرا بوی خون می‌دهد؟!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت 8:23 توسط مترسک| |

 

 

بالاخره یک روز این رایانه را با تمام مخلفاتش از پنجره پرت می‌کنم بیرون...قربتاً الی الله !

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت 17:12 توسط مترسک| |

 

همین‌که چشم‌هایت را ببندی و با آن صدای خش‌دار ِ ناموزون‌ات همان ترانه‌ی همیشه‌گی‌ات را بخوانی کافی‌ست تا کلی حس ِخوش‌حالی ِ عمیق و نامحسوس بریزد تو دلم که حالا هم که نیستی با همان لحن ِتو بخوانم همان ترانه را...

گل ِمن چندین منشین غمگین

شام ِمحنت به سر آمد...

نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت 21:27 توسط مترسک| |

 

 

چه‌قدر دوست داشتم بدانم داستان ِ زندگی ِ گربه‌ای را که دُم نداشت، پایش می‌لنگید و یک چشمش کور بود!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت 23:22 توسط مترسک| |

 

از همان دیروز

از همان دم غروب

از همان وقت که شیشه‌ی ماشین را تا ته کشیدم پایین و سرم را فرستادم بیرون

با دهانی باز

با چشم‌های بسته

و با تمام وجود بلعیدم هوای خنک پاییزی را

که [به قول سهراب] حس کردم حجم بودن را

از همان دیروز

از همان دم غروب

از همان وقت که...

از همان وقت این حس غریب و آشنا، این حس غم‌انگیز که درونم را پر از شادی می‌کند آمده و نشسته روی دلم.

درونم را پاییزی کرده

و چه عمقی، چه حزنی، چه لطافتی دارد این پاییز

که چه میلی ایجاد می‌کند برای فکر کردن

و همین‌ش خوب است برای من

برای گذر از این هزار راهی* ِ گیج کننده که گرفتارم کرده

بگذریم...

قرار بود از پاییز بنویسیم

پاییز ِ عزیز

که دوست‌ش دارم

به خاطر همه‌ی این شادی‌ها و غم‌هایی که مهمان قلبم کرده

به خاطر ابرهایش

باران‌هایش

برگ‌هایش

کلاغ‌هایش

و تمام خاطرات‌ش...

دوست دارم پاییز ِ عزیز را!

 

* یادت هست؟! دو راهی بودها حالا شده است هزارتا !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آفسایدنوشت:

به روی خودمان نمی‌آوریم ولی خوش‌حال می‌شویم اگر پرسپولیس ببرد. :cap:

نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 16:40 توسط مترسک| |

 

 

 

گفتمش پوشيده خوش‌تر سرّ يار

 

 

* دقت 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 4:21 توسط مترسک|

 

ساعت ِمچی جان، بعد از ماه‌ها پیدا شد!

طفلک از دوری ِمن، ایست ِقلبی کرده

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"خودمم نمی‌دونم چی" نوشت:

 همیشه باید گم‌شده‌ای باشه، نه؟!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 16:38 توسط مترسک| |

 

اين‌جا كسي است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته

اين‌جا كسي است پنهان چون جان و خوش‌تر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته

اين‌جا كسي است پنهان هم‌چون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته

اين‌جا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته

جادو و چشم‌بندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته

در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته 

من خسته‌گرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته

بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته

ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته

ياران دل‌شكسته بر صدر دل نشسته
مستان و مي‌پرستان ميدان من گرفته

تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته

مولانا


 

* به این می‌گن پست اضطراری!

نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت 23:24 توسط مترسک| |


Design By : Night Skin


صندوق‌چه
لینک‌دونی
Design