مترسک مزرعه
الدنیا مزرعة الاخرة
آنان که گمراهی را به راه راست خریدند وعذاب خدا را بهجای مغفرت و رحمت, چهقدر بر آتش جهنم سختجان و پرطاقتند!؟ بقره/ ۱۷۵ ۱. تفنگش را آماده کرد. نشانه گرفت. و شلیک کرد. بنگ!!! ۲. لحظهای بعد کلاغی میان گندمها بالبال میزد. مترسک بغض کرده بود. ۳. صبح یک روز پنجشنبه کسی کنار میز صبحانه با خود زمزمه میکرد: این نان چرا بوی خون میدهد؟! بالاخره یک روز این رایانه را با تمام مخلفاتش از پنجره پرت میکنم بیرون...قربتاً الی الله ! همینکه چشمهایت را ببندی و با آن صدای خشدار ِ ناموزونات همان ترانهی همیشهگیات را بخوانی کافیست تا کلی حس ِخوشحالی ِ عمیق و نامحسوس بریزد تو دلم که حالا هم که نیستی با همان لحن ِتو بخوانم همان ترانه را... گل ِمن چندین منشین غمگین شام ِمحنت به سر آمد... چهقدر دوست داشتم بدانم داستان ِ زندگی ِ گربهای را که دُم نداشت، پایش میلنگید و یک چشمش کور بود! از همان دیروز از همان دم غروب از همان وقت که شیشهی ماشین را تا ته کشیدم پایین و سرم را فرستادم بیرون با دهانی باز با چشمهای بسته و با تمام وجود بلعیدم هوای خنک پاییزی را که [به قول سهراب] حس کردم حجم بودن را از همان دیروز از همان دم غروب از همان وقت که... از همان وقت این حس غریب و آشنا، این حس غمانگیز که درونم را پر از شادی میکند آمده و نشسته روی دلم. درونم را پاییزی کرده و چه عمقی، چه حزنی، چه لطافتی دارد این پاییز که چه میلی ایجاد میکند برای فکر کردن و همینش خوب است برای من برای گذر از این هزار راهی* ِ گیج کننده که گرفتارم کرده بگذریم... قرار بود از پاییز بنویسیم پاییز ِ عزیز که دوستش دارم به خاطر همهی این شادیها و غمهایی که مهمان قلبم کرده به خاطر ابرهایش بارانهایش برگهایش کلاغهایش و تمام خاطراتش... دوست دارم پاییز ِ عزیز را! * یادت هست؟! دو راهی بودها حالا شده است هزارتا ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آفسایدنوشت: به روی خودمان نمیآوریم ولی خوشحال میشویم اگر پرسپولیس ببرد. ساعت ِمچی جان، بعد از ماهها پیدا شد! طفلک از دوری ِمن، ایست ِقلبی کرده ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ "خودمم نمیدونم چی" نوشت: همیشه باید گمشدهای باشه، نه؟! اينجا كسي است پنهان، دامان من گرفته * به این میگن پست اضطراری!

![]()
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته
اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته
اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته
جادو و چشمبندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته
در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
من خستهگرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته
بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته
ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته
ياران دلشكسته بر صدر دل نشسته
مستان و ميپرستان ميدان من گرفته
تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته
مولانا
Design By : Night Skin

