تبليغاتX
مترسک مزرعه


مترسک مزرعه

الدنیا مزرعة الاخرة

 

فیلی که می‌رود تا آب بخورد که می‌افتد و دندانش می‌شکند.

این یعنی نماد ناکامی ایام طفولیت‌مان.

 

  

*مگر این فیل‌ چه‌قدر دندان دارد که در این بیست و یک سال هربار که سعی کرده آب بخورد دندانی شکسته و ناکام‌ش گذارده؟!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 19:56 توسط مترسک| |

 

 

خشت‌های نظامیه بوی علم می دهند!

 

 

 

راستی آجرهای دانش‌گاه را بو کرده‌ای؟!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 18:59 توسط مترسک| |

 

 

  

از خوبی ِ تو بود که من بد شدم...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

* کشان‌کشانم می‌برند

می‌بینی؟

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/08/24ساعت 2:15 توسط مترسک|

 

 

 

در دورترین نقطه‌ی کویر درختی خشک، تمام هستی‌ش را بر سر آسمان فریاد می‌زد. ‌‌‍‍

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت 17:54 توسط مترسک| |

 
 
تعداد آرای ثبت شده برای وبلاگ شما در نظرسنجی انتخاب وبلاگهای برتر 1 رای می‌باشد
این عدد به معنای آن است که 1 نفر از کاربران سایت در فرم نظرسنجی آدرس وبلاگ شما را وارد کرده اند.
از اون ۱ نفر (که نمی‌دونم کی هست) متشکرم.

‍‌

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت 9:49 توسط مترسک| |

 

آیا سرنوشت تمام اصلاح‌طلبان* یکی‌ست؟!

 

 

 

* منظور از اصلاح‌طلبان کسانی هستند که ادعایش را دارند و الا همه می‌دانند که اصلاح‌طلب واقعی چه کسی‌ست!

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 17:57 توسط مترسک| |

 

 

 

مسئول ِحراست، نشسته کنار ِجوی ِآب

خربزه می‌خورد و می‌خندید.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 14:1 توسط مترسک| |

 

 

"ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم"

 

 

 

* حالا در پیاله هم ندیدی مشکلی نیست، در  بشقاب حتماً می‌بینی!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت 10:32 توسط مترسک| |

 

۱.هوا که تاریک شد

فریاد‌ها خاموش شدند

اشک‌ها خشک شد

زندانیان خوابیدند

سلاح‌ها غلاف شدند

ردّ خون‌ها در سیاهی رنگ باخت

 

 

۲.تنها صدایی که در آن حوالی می‌آمد

ترق تروق ِ خوردن ِ چیزی به هم بود.

 

۳.درون خرابه

کودکی

با استخوان‌های پدر

خانه می‌ساخت

برای عروسکش

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/09ساعت 7:42 توسط مترسک| |

 

 

احمق!

می‌خواست با قرص ِ مکیدنی خودکشی کند.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت 17:58 توسط مترسک| |

 

 

روی تفاله‌های چایی آب ریخت

لیوانش را پر کرد

آهی کشید و زیر لب گفت

زنده‌گی ما هم مثل همین تفاله‌هاست که آب رویش ریخته باشند.

همین‌قدر کم‌رنگ و بی‌خاصیت!

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/08/03ساعت 19:7 توسط مترسک| |

 

 

خانوم خبرنگار نگاهی به کاغذ جلوی دستش انداخت و از پیرمرد پرسید: استاد تصور شما از بهشت چیست؟

پیرمرد گفت: به بهشت اعتقاد ندارم.

خبرنگار پرسید: پس فکر می‌کنید بعد از مرگ به کجا می‌روید؟

پیرمرد لب‌خند کم‌رنگی زد و جواب داد: نمی‌دانم ولی ترجیح می‌دهم به سازمان ِبازیافت منتقل شوم !

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 19:29 توسط مترسک| |


Design By : Night Skin


صندوق‌چه
لینک‌دونی
Design