تبليغاتX
مترسک مزرعه


مترسک مزرعه

الدنیا مزرعة الاخرة

 

پیرمرد پشم‌ها را می‌ریسید و می‌خواند: سلسله‌ی موی دوست حلقه‌ی دام بلاست...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 9:33 توسط مترسک| |

 

لینک‌دونی‌ها رو مرتب کردم

اسماشونو شما پیش‌نهاد بفرمایید لطفن

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 1:36 توسط مترسک| |

 

ته یک مغازه‌ی تنگ و تاریک نعل می‌فروخت

می‌گفت نود و شش سال دارد

وقتی که داخل مغازه شدیم٬ با بسته شدن در کانَه ارتباط ما با جهان خارج قطع شود

ما بودیم و مغازه‌ی تاریک و حرف‌های پیرمرد

در کل گله‌ای نداشت

فقط پشیمان بود که چرا بیمه نشده است.

دندان‌های مصنوعی‌اش به دهانش بزرگ بود و بین حرف‌هایش لق می‌خورد و صدا می‌داد.

ازدوران جوانی که می‌گفت چشم هاش برق می‌زد.

خاطره‌ی مراسم کشتی‌گیری در کاروان‌سرا را با هیجان برایمان تعریف کرد و کلی خندید

پرسیدم سقف مغازه چکه نمی‌کند؟

گفت نه خوب است فقط مثل خودم کهنه شده.

کمی که حرف زد مثل این‌که خسته شده باشد حرف‌هایش بریده بریده می‌شد

خواستیم برویم که تعارف کرد برایمان چایی بیاورد

خداحافظی کردیم و برگشتیم

هرچند حس می‌کنم تکه‌ای از خودم را جا گذاشتم

قبل‌ترها یک تکه را هم در روستا٬ پیش آن پیرزن روستایی جا گذاشته بودم که گفته بود منتظر است تا ما برایش در شهر خانه بسازیم.

می‌گفت شهر را دوست دارد.

دلم برایش تنگ شده...

راستی زندگی عجب طعمی دارد!

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 20:22 توسط مترسک| |

 

پیرمرد از پله‌های قصر پایین آمد

با دست‌مالٍ سفیدٍ حریر اشک چشمانش را پاک کرد

آهی کشید و رفت

.

.

.

در دوردست‌ها شبح پیرمردی قدخمیده سکندری خورد و به زمین افتاد!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 22:44 توسط مترسک| |

 

حسی درونی می‌گوید که باید جمله‌ای درباره‌ی زندگی بگوییم...

...

..

.

 

* سلام

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/11/19ساعت 20:54 توسط مترسک| |


Design By : Night Skin


صندوق‌چه
لینک‌دونی
Design