تبليغاتX
مترسک مزرعه


مترسک مزرعه

الدنیا مزرعة الاخرة

 

 

 

 

ایام را مبارک باد از شما

مبارک شمائید!

ایام٬ می‌آید٬تا به شما مبارک شود‍!

 

                                                                 شمس تبریزی

 

پی‌نوشت:

۱. عید آمد و عید آمد...

۲.مترسک! عیدت مبارک

۳.هی شما! عیدتون مبارک

۴.من دعاتون می‌کنم شما هم دعام کنید. باشه؟ آفرین :)

۵. وعده‌ی ِ دیدار ِ مجدد ِ ما بعد از تعطیلات عید!

۶.عجالتاً حلالم کنید

۷.مخلصیم. زت زیاد!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 17:10 توسط مترسک| |

 

مادرجان ـ دامت ظله العالی ـ  دی‌شب٬ طی اقدامی نمادین و بی‌سابقه٬ اقدام به خرید یک عدد لیوان برای بنده نمود.

من هم که کلی مشعوف شدم از این ماجرا و احساس بسی مهم بودن دست داد به‌م.

حالا بعد از مدت زمانی اندک دیدم یک چیزهایی نوشته رو لیوان به زبان فرنگی٬ که بدون هیج‌گونه دخل و تصرف به خدمت‌تان عرضه می‌دارم:

Roses are red

Violets are blue

I sure am lucky

To have a mum like you

اون طرف‌ش هم نوشته بود:

 

My Mum is the Greatest

( البته جای ِنقطه‌هاش قلب ِ)

با حبرتی زائد الوصف پرسیدم: مامان تو احیاناً دچار خودشیفته‌گی نشدی؟

مادرجان هیچ نگفت و رندانه خندید.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 6:33 توسط مترسک| |

 

من خوش‌بختم٬ زیر این باران٬ که سه روز است مداوم می‌بارد.این‌همه گِلی که زیر پایم جمع شده هم هیچ از خوش‌بختی‌ام کم نمی‌کند.

پرنده‌ها دارند از راه می‌رسند٬آرام آرام ـ کلاغ‌ها هم - و من لب‌خندزنان منتظرشان هستم!

حس آوارخواندن دارم

شاید هم فریاد کشیدن

یا دویدن حتی (خنده‌دار است می‌دانم)

من خوش‌بختم

خیلی خوش‌بخت و خوش‌حال

کاه‌های توی سرم در حال روییدن است انگار.

                                                                       یک مترسک نوشت!

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 17:34 توسط مترسک| |

 

یله افتاده روی دستش و صورتش را به طرف آفتاب گرفته

با چشم‌های نیمه‌باز نگاهم می‌کند:

- ته باغ درخت سیب دوتا شکوفه داده.

ـ درخت سیب؟

ـ ندیدیش؟

- ...

- تو مشکلی داری؟

 

 

* برای ندیدن درخت سیب و شکوفه‌هایش لابد باید مشکلی داشته باشی

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/25ساعت 23:26 توسط مترسک| |

 

مادرم عرق روی پیشانی‌اش را با پشت دست پاک می کند و غر می‌زند:

این کبوترهای احمق حیاط را به گند کشیده‌اند...خسته شدم.

.

.

و من نمی‌دانم باید از دست مادرم عصبانی باشم یا کبوترها!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت 20:8 توسط مترسک| |

 

۱.

سال‌های سال کارش قرآن خواندن بر سر قبرها بود. از قبری به قبر دیگر می‌رفت و با صدای گرفته و وزوزمانند قرآن و دعا می‌خواند و پولی می‌گرفت. زندگی‌اش از همین راه می‌گذشت٬ آرام و بی‌دردسر.

 

۲.

می‌گویند از زمانی که آیاتی از قرآن را به گونه‌ای حماسی در یکی از میدان‌های اصلی شهر خواند٬ دشمنان زیادی پیدا کرد و دیگر کسی او را ندید.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت 18:20 توسط مترسک| |

 

زل زده بود به مورچه‌ای که خرده نانی را به دنبال خود می‌کشید.

خم شد و با دقت نگاهش کرد

مورچه٬ عجله داشت انگار!

انگشتش را روی مورچه گذاشت و فشار داد

.

.

 

برای فکر کردن به مرگ نیاز به مقدمه‌ای بود!

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت 23:47 توسط مترسک| |

 

سوال: یه ماهی به چه علتی می‌تونه خودش رو از تُنگ پرت کنه بیرون؟

گزینه‌ها:

۱.جاش تَنگه

۲.با بغل‌دستیش(اون یکی ماهی) مشکل داره

۳.زیادی کنج‌کاو ِ

۴.میل به فرار داره

۵.عاشق شده

۶.می‌خواد جلب توجه کنه

۷.از زندگی سیر شده

۸.احمق ِ

...

 

نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 23:25 توسط مترسک| |

 

روایت ِ تکه‌تکه شدن٬ ادامه دارد...

دانش‌گاه ارومیه-خواب‌گاه بنت‌ الهدی

صمیمیت‌شان فراموشم نخواهد شد.

 

 

*ولله هر چه می‌کشم از همین فراموش نکردن است

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/16ساعت 23:21 توسط مترسک| |

 

من

او

شدم

.

 

 

* در عشق او٬ چون او شدم

زین رو چنین بی‌سو شدم...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 16:26 توسط مترسک| |

 

 

 زخمی که دیده شود تحمل دردش آسان‌تر است.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 23:4 توسط مترسک| |

 

 

 

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا

 

 

 

صدق الله ...

راست گفتی٬ راست!

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 14:43 توسط مترسک| |

 

چشمای ِ ریز ِ ریز ِ ریز

دماغ ِ گنده‌ی ِ گنده‌ی ِ گنده

دهن ِ گشاد ِ گشاد ِ گشاد.

 

زشت یعنی این؟!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت 17:29 توسط مترسک| |

 

گاهی باید چشم‌هایت را ببندی و چای داغ را سربکشی که عقلت بیاید سرجایش!

این ذق‌ذق کردن زبان از هر نصیحت و ملامتی کاراتر است.

ولی لامذهب عجب می‌سوزد...

خدا دلم...

نه٬ زبانم!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/06ساعت 16:9 توسط مترسک| |

 

...دروغ را می‌گفتم. خدا نیافریده کاری را که دروغ تویش راه نداشته باشد. البته نه این که نیافریده...آفریده٬ولی کم. مثلاً گریه. گریه٬ زیاد دیده‌ام. از گریه‌ی نوزاد تا گریه‌ی بعد از مرگ متوفا. هر گریه‌ای یک جور است. ولی همه‌ی گریه‌ها از یک نظر مثل هم هستند. گریه‌ی دروغی نداریم. نمی‌شود کسی دروغی گریه کند. از نوزاد بگیر تا آدم‌بزرگ. این درست که هر گریه یک جور است٬ اما گریه‌ی دروغی هیچ جوری نمی‌شود.

من ِاو/رضا امیرخانی

 

* و من این حرف‌هایش را هیچ قبول ندارم. گریه‌ی دروغی دیده‌ام٬ زیاد.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 0:51 توسط مترسک| |

 

در تاریکی ِدخمه‌ای مجسمه‌سازی عاشق مجسمه‌اش شد و سخت گریست!

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 22:11 توسط مترسک| |


Design By : Night Skin


صندوق‌چه
لینک‌دونی
Design