مترسک مزرعه
الدنیا مزرعة الاخرة
ایام را مبارک باد از شما مبارک شمائید! ایام٬ میآید٬تا به شما مبارک شود! شمس تبریزی
پینوشت: ۱. عید آمد و عید آمد... ۲.مترسک! عیدت مبارک ۳.هی شما! عیدتون مبارک ۴.من دعاتون میکنم شما هم دعام کنید. باشه؟ آفرین :) ۵. وعدهی ِ دیدار ِ مجدد ِ ما بعد از تعطیلات عید! ۶.عجالتاً حلالم کنید ۷.مخلصیم. زت زیاد!
مادرجان ـ دامت ظله العالی ـ دیشب٬ طی اقدامی نمادین و بیسابقه٬ اقدام به خرید یک عدد لیوان برای بنده نمود. من هم که کلی مشعوف شدم از این ماجرا و احساس بسی مهم بودن دست داد بهم. حالا بعد از مدت زمانی اندک دیدم یک چیزهایی نوشته رو لیوان به زبان فرنگی٬ که بدون هیجگونه دخل و تصرف به خدمتتان عرضه میدارم: Roses are red Violets are blue I sure am lucky To have a mum like you اون طرفش هم نوشته بود: My Mum is the Greatest ( البته جای ِنقطههاش قلب ِ) با حبرتی زائد الوصف پرسیدم: مامان تو احیاناً دچار خودشیفتهگی نشدی؟ مادرجان هیچ نگفت و رندانه خندید. من خوشبختم٬ زیر این باران٬ که سه روز است مداوم میبارد.اینهمه گِلی که زیر پایم جمع شده هم هیچ از خوشبختیام کم نمیکند. پرندهها دارند از راه میرسند٬آرام آرام ـ کلاغها هم - و من لبخندزنان منتظرشان هستم! حس آوارخواندن دارم شاید هم فریاد کشیدن یا دویدن حتی (خندهدار است میدانم) من خوشبختم خیلی خوشبخت و خوشحال کاههای توی سرم در حال روییدن است انگار. یک مترسک نوشت! یله افتاده روی دستش و صورتش را به طرف آفتاب گرفته با چشمهای نیمهباز نگاهم میکند: - ته باغ درخت سیب دوتا شکوفه داده. ـ درخت سیب؟ ـ ندیدیش؟ - ... - تو مشکلی داری؟ * برای ندیدن درخت سیب و شکوفههایش لابد باید مشکلی داشته باشی مادرم عرق روی پیشانیاش را با پشت دست پاک می کند و غر میزند: این کبوترهای احمق حیاط را به گند کشیدهاند...خسته شدم. . . و من نمیدانم باید از دست مادرم عصبانی باشم یا کبوترها! ۱. سالهای سال کارش قرآن خواندن بر سر قبرها بود. از قبری به قبر دیگر میرفت و با صدای گرفته و وزوزمانند قرآن و دعا میخواند و پولی میگرفت. زندگیاش از همین راه میگذشت٬ آرام و بیدردسر. ۲. میگویند از زمانی که آیاتی از قرآن را به گونهای حماسی در یکی از میدانهای اصلی شهر خواند٬ دشمنان زیادی پیدا کرد و دیگر کسی او را ندید. زل زده بود به مورچهای که خرده نانی را به دنبال خود میکشید. خم شد و با دقت نگاهش کرد مورچه٬ عجله داشت انگار! انگشتش را روی مورچه گذاشت و فشار داد . . برای فکر کردن به مرگ نیاز به مقدمهای بود! سوال: یه ماهی به چه علتی میتونه خودش رو از تُنگ پرت کنه بیرون؟ گزینهها: ۱.جاش تَنگه ۲.با بغلدستیش(اون یکی ماهی) مشکل داره ۳.زیادی کنجکاو ِ ۴.میل به فرار داره ۵.عاشق شده ۶.میخواد جلب توجه کنه ۷.از زندگی سیر شده ۸.احمق ِ ... روایت ِ تکهتکه شدن٬ ادامه دارد... دانشگاه ارومیه-خوابگاه بنت الهدی صمیمیتشان فراموشم نخواهد شد. من او شدم . * در عشق او٬ چون او شدم زین رو چنین بیسو شدم... وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا صدق الله ... راست گفتی٬ راست! چشمای ِ ریز ِ ریز ِ ریز دماغ ِ گندهی ِ گندهی ِ گنده دهن ِ گشاد ِ گشاد ِ گشاد. زشت یعنی این؟! گاهی باید چشمهایت را ببندی و چای داغ را سربکشی که عقلت بیاید سرجایش! این ذقذق کردن زبان از هر نصیحت و ملامتی کاراتر است. ولی لامذهب عجب میسوزد... خدا دلم... نه٬ زبانم! ...دروغ را میگفتم. خدا نیافریده کاری را که دروغ تویش راه نداشته باشد. البته نه این که نیافریده...آفریده٬ولی کم. مثلاً گریه. گریه٬ زیاد دیدهام. از گریهی نوزاد تا گریهی بعد از مرگ متوفا. هر گریهای یک جور است. ولی همهی گریهها از یک نظر مثل هم هستند. گریهی دروغی نداریم. نمیشود کسی دروغی گریه کند. از نوزاد بگیر تا آدمبزرگ. این درست که هر گریه یک جور است٬ اما گریهی دروغی هیچ جوری نمیشود. من ِاو/رضا امیرخانی * و من این حرفهایش را هیچ قبول ندارم. گریهی دروغی دیدهام٬ زیاد. در تاریکی ِدخمهای مجسمهسازی عاشق مجسمهاش شد و سخت گریست!
*ولله هر چه میکشم از همین فراموش نکردن است
Design By : Night Skin

