تبليغاتX
مترسک مزرعه


مترسک مزرعه

الدنیا مزرعة الاخرة

 

دریای غم که هیچ‌ش نبود کرانه پدید

معرف حضور که هست؟

گاهی میل عجیبی پیدا می‌کنم که شیرجه بزنم عدل٬ وسط این دریا

غرق هم اگر شدم٬که چه به‌تر!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نشانه‌های انفجار را در خودمان مشاهده می‌کنیم.

** مادربزرگ قرص زیرزبانی تجویز کرد برای درمان درد قلب.

*** خدا دلم!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 2:32 توسط مترسک| |

 

چیزی برای گفتن ندارم

تنها افسوسم این است که 

چرا تا حال٬ چه‌گونه شاعر شدن را نیاموخته‌ام!

منی که می‌دانسته‌ام روزی تمام کلمات ناکافی(ناتوان؟) خواهند شد

آن‌ هم درست زمانی که نیاز به گفتن داری

چرا نشد که سرودن را بیاموزم؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت 23:36 توسط مترسک| |

 

آن صندلی ِچوبی ِکهنه چه‌قدر به تو می‌آمد

چنان که پنداری تو را برای آن ساخته باشند٬ یا بالعکس

آن هنگام که بازویت به دسته‌اش تکیه می‌خورد

و امتدادش پیشانی‌ات را لمس می‌کرد

در آن سایه‌روشن‌های یک بعد از ظهر پاییزی

آه که چه با شکوه بودی!

 

                                                                                     برای تمام روزهایم

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 21:55 توسط مترسک|

 

حالا تو هی حساب کن

هی چرتکه بیانداز

جمع و تفریق کن

به جایی نمی رسی که

اصلاً تو چه کار به این کارها داری؟

آخرش هم که کم می‌آری

ول کن این حساب‌ها را

تو به دست و پا زدنت ادامه بده

ناله‌ات را بزن

ولله که همین کافی‌ست

آخرش یک مهر ِ "سعیکم مشکور" می‌زنند زیر برگه‌ات

به جان خودم!

 

نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 12:52 توسط مترسک| |

 

عاقل‌مردی ٬پشت تریبون از فلسفه‌ی عبادت سخن می‌راند.

پشت دیوار٬ رفتگر دهان بی‌دندانش را به خنده باز کرد و گفت:

من هیچ وقت نماز صبح‌هایم قضا نمی‌شود.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت 22:25 توسط مترسک| |

 

در ورودی شهرمان از طرف تهران که بیایی٬ زندان است٬از آن طرف که بخواهی خارج شوی قبرستان.

 که وادی ِ رحمت‌ش خوانند.

یک گذر از زندان تا وادی‌ ِ رحمت.

با این وضعیت چندان دور از انتظار  نیست که مردم این شهر همه‌گی عارف باشند!

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت 20:2 توسط مترسک| |

 

این‌قدر گریه نکن

بیا تا این شیشه‌‌های شکسته را از زمین جمع کنیم

بعد در ایوان٬ پرواز مرغان دریایی را تماشا می‌کنیم

نزدیک غروب

آن هنگام که آفتاب آخرین نفس‌هایش را می‌کشد

من از تو

به خاطر تکه‌تکه‌ی قلب شکسته‌ات

معذرت خواهم خواست.

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدنوشت:

اگه فرصت کردین٬ پلخمون رو بخونید.

نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت 21:35 توسط مترسک| |


Design By : Night Skin


صندوق‌چه
لینک‌دونی
Design