تبليغاتX
مترسک مزرعه


مترسک مزرعه

الدنیا مزرعة الاخرة

 

به یک مراد نیازمندم

می‌خواهم مریدش شوم!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 17:1 توسط مترسک| |

 

 

رفت به راهی دور

راهی که از زیر پنجره‌ام می‌گذشت

و این آخرین پرده از داستان بود

صدای قهقهه‌ی سرمستانه‌ی کسی نمی‌گذارد

که بشنوم صدای قدم‌هایی را که هر لحظه دورتر می‌شود

کاش می‌شد کاری کرد!

البته کاری به جز نفرین کردن جاده‌ها

یا زنده‌باد گفتن برای تمام درهای بسته

خسته‌ام

خسته‌ام کرده‌اند

من از تو نخواهم پرسید:

این سکوت

این ناامیدی

این خسته‌گی

این‌ها که قرار ما نبود٬ بود؟

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیچ حال و حوصله‌ی وب‌گردی ندارم٬ هیچ!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 1:58 توسط مترسک| |

 

دیرزمانی نمی‌گذرد که دوستان و دشمنان احمدی‌نژاد اعتراف خواهند کرد که او را نشناخته‌اند.

روحیه‌ی سنت‌شکنی‌اش به مذاق خیلی‌ها (به خصوص حامیانش) خوش نمی‌آید

ولی من شخصاً تحسینش می‌کنم به خاطر شکستن این تابوها و قالب‌ها که خیلی‌ها حتی جرات نزدیک شدنش را هم نداشتند.

بله! خیلی زود همه به این اعتراف خواهند کرد که تصورات‌ و تخمین‌هایشان اشتباه از آب درآمده.

این چهار سال را باید نشست و به دقت بررسی کرد

اتفاقات خوبی خواهد افتاد

ان شاء الله!

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 1:56 توسط مترسک| |

 

می‌دانی چه‌قدر دوست دارم این استعاره‌های کوچک و نازنین را

در این بعد از ظهر تابستان

در این هیاهوی میوه‌ها

میان چرت‌های کوتاه

و شعرهای بلند

تمام لحظه‌هایمان استعاره‌ایست از آن شب بارانی

و کوچه‌های خیس

و تیرهای چراغ برق

و ما ...

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 17:34 توسط مترسک| |

 

انسان‌های دنیا دو دسته‌اند:

.

.

انسان‌هایی غیر از من و من.

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23ساعت 17:29 توسط مترسک| |

 

 

پنجره وا شد

پنجره بسته شد

پنجره وابسته شد...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت 21:23 توسط مترسک| |

 

زندگی‌مان سر چهارراه‌ها گذشت٬ به جان شما!

همیشه چهار راه٬ در چهار جهت و یک نفر که باید انتخاب کند...

بگذریم

این روزها عجیب دل را می‌گیرانند

...

به جان خودم!

 

 یادم باشد چیزی هم در مورد وابسته‌گی بنویسم

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 22:2 توسط مترسک| |

 

وقتی که او تنهایش گذاشت٬ اخم نکرد٬ فریاد نزد٬ گریه هم نکرد حتی

تنها خیلی بی‌صدا نفسش را از دهانش بیرون داد و دستی به پیشانی‌اش کشید

بعدها شنید که گفتند او به جای خیلی دوری رفته است٬ آن‌جا که تابستان‌هایش هم چندان گرم نیست.

چیزی نگفت به آن‌ها

فکر کرد که گرمای تابستان چه‌قدر می‌توانست برایش آزاردهنده باشد

آزاردهنده‌تر از تنهایی؟! نمی‌دانست.

مهم هم نبود چندان

از آن روز به بعد ساعت ۵ بعدازظهر قدم‌زنان می‌رود و در آن‌جا که یک نیمکت و چند درخت و چند کبوتر است می‌نشیند و شال‌گردن می‌بافد.

به هر حال جایی که تابستان‌هایش چندان گرم نیست زمستان‌های سردی باید داشته باشد!

 

نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 18:36 توسط مترسک| |

 

سیّد ِما اندر باب "صداقت" سخن‌ها می‌راند

و عمروعاص از ورای تاریخ در تائید گفتارش صلوات می‌فرستاد.

چه بدبختی بزرگی!

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 5:41 توسط مترسک| |

 

فَلا تَقولوا بما لاتعرفونَ. فَإنَّ أکثَرَ الحَقَّ فِيما تُنکِرونَ!
پس آن‌چه نمي‏دانيد، نگوييد. زيرا بسياري از حق در آني است که انکارش مي‏کنيد!

                                                                                                 نهج البلاغه

نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 21:9 توسط مترسک|

 

فکر می‌کنم اگر آزادی در یک کفه‌ی ترازو باشد٬ در کفه‌ی دیگر باید امنیت باشد تا تعادل این ترازو برقرار شود. که نه آزادی ِ بدون امنیت معنایی دارد و نه امنیتی که جای‌گاهی برای آزادی نداشته باشد می‌تواند مفید باشد.

و باز هم فکر می‌کنم یکی از کشورهایی که نسبت به بقیه توانسته است کمی(و فقط کمی) به این تعادل نزدیک‌تر شود ایران است.

البته همین‌جا باید عرض کنم که متاسفم برای کسانی که در روی این کره‌ی خاکی دنبال آزادی مطلق می‌گردند یا آزادی را با ولنگاری اشتباه گرفته‌اند.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 1:57 توسط مترسک| |

 

یک زمانی یک کسی که الان یادم نیست چه کسی بود درآمد گفت که این عنوان وبلاگ‌ت یک‌جورهایی حشو است٬ مترسک که جز برای مزرعه نمی‌شود که حالا تو با افتخار نوشتی که مترسک‌ت مترسکی‌ست که مال مزرعه هم هست.

همان وقت هم حق دادم به‌ش.

بعدتر دیدم کسی که باز یادم نیست چه کسی بود لینک وبلاگ‌م را در وبلاگ‌ش گذاشته آن هم با این عنوان: مترسک ِ مزرعه‌ی ِ دنیا. خیال‌م کمی راحت‌تر شد که اگر بخواهی این طور نگاه‌ش کنی چندان هم حشوناک نیست.

الان بالکل به این نتیجه رسیده‌ام که عنوان بی‌خودی‌ست این مترسک مزرعه٬ ولی با این همه حس خوبی می‌دهد به‌م که قابل وصف نیست.طوری که دوست دارم بارها با خودم تکرارش کنم و هربار حس خوب متفاوت‌تری نسبت به قبل داشته باشم.

دوست داشتم وبلاگ‌م عنوانی منحصر به فردتر داشته باشد که هیچ کس دیگر توی این دنیا نشنیده باشد چنین عنوانی را و من از این بابت به خودم ببالم.

به هر حال تصمیم ندارم عنوان وبلاگ‌م را عوض کنم یا حتی به عوض کردن‌ش فکر کنم اما خوب است که گاهی بنشینم و در مورد اسم وبلاگ‌م (درست مثل چیزی که توانایی تغییرش را ندارم) خیال‌پردازی کنم و فکر کردم این حق طبیعی وبلاگ‌م(یا همان مترسک‌م) است که این را بداند.

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 18:13 توسط مترسک| |

 

مهم نیست که بعد از زدن لاک ناخن در حالی که دستت را تکان می‌دهی تا لاک ماسیده روی ناخن‌هایت خشک شود با دست دیگر گوشی را برداری و به دخترخاله زری زنگ بزنی ودر مورد خواهرشوهرش غیبت کنی یا با دست‌های لاک ناخن خورده‌ات مشغول سرچ کردن مطلبی در مورد سلول‌های بنیادی باشی!

مهم آن لاک ناخن است که من متنفرم ازش.

ناخن‌ها هم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: از این به بعد نظرات رو برای خودم نگه می‌دارم(البته به جز موارد خاص). این‌جوری دستم بازتر می‌شه برای نوشتن :)

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت 23:10 توسط مترسک| |

 

سوسک ِسیاهی که از میان ِترک ِدیوار بیرون آمد و شاخک تکان داد و بعد خیلی آرام روزی ِزمین پاکشید تا به پایه‌ی ِزنگ‌زده‌ی ِتخت ِفلزی برسد و از آن بالا رود٬

همان سوسک٬نخستین کاشف ِجسدی بود که روی تخت افتاده بود.

نمی‌دانم سوسک‌ها بلدند خوش‌حال شوند یا نه٬ ولی اگر بلد بودند بی‌شک سوسک ِکاشف خوش‌حال می‌شد از این کشف ِبزرگ‌ش.

نمی‌دانم سوسک‌ها بلدند خوش‌حال شوند یا نه٬ اما بی‌شک مرام و معرفت حالی‌شان می‌شود چرا که سوسک ِکاشف بعد از یک گشت ِسریع٬ از انگشت ِجنازه‌ی ِروی ِتخت پایین آمد و رفت تا سوسک‌های دیگر را صدا کند.

به نظر من اگر سوسک‌ها شانس بیاورند و کسی جنازه را پیدا نکند شاید ماه‌ها بتوانند از آن جنازه تغذیه کنند و این اتفاق ِخوبی‌ست برای سوسک‌ها. 

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت 20:10 توسط مترسک| |

 

آن طرف حیاط دانش‌گاه روی چمن‌ها نشسته بود و تسبیح می‌انداخت.

گفتند: حاج‌آقا مایکل جکسون هم مُرد.

سری تکان داد و گفت: خدایش بیامرزد فاتحه‌ای می‌خوانم برایش.

...داشتم حساب‌کتاب می‌کردم که تکلیف این فاتحه چه می‌شود٬ به جایی نرسیدم!

هرچند به قول آقا رضا ٬ بنده‌شناس دیگری‌ست.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت 0:4 توسط مترسک| |

 

آقا‌ محسن دَم ِ شما گرم!

خداییش خیلی آدم ِ بااخلاقی هستین شما.

تو این میون که حضرات هر کدوم به نحوی دنبال عرض ِ اندام و کوبیدن بر طبل تفرقه و تهدید هستن باز هم گُلی به جمال شما که نشون دادین دل‌تون برای این مملکت می‌سوزه و انگیزه‌تون از شرکت تو انتخابات خدمت بود نه چیز دیگه!

خیلی مخلصیم!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 15:13 توسط مترسک| |


Design By : Night Skin


صندوق‌چه
لینک‌دونی
Design